X
تبلیغات
تنهایی های بهار
تنهایی های بهار


ب.اش

هميشه منتظر نظراتت هستم و ميخونم

2 نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 10:7 توسط بهار || |

باغریمی قان ایلمه ای سنه قربان جانیم دینمین سلسله سی سن منیم اول ایمانیم
2 نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1392ساعت 12:17 توسط بهار || |

همسر عزیزم




من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم








2 نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 18:24 توسط بهار || |

آرامش تنهایی


تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
تنهایی را دوست دارم ...
زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد ...
شاید در سکوتی یا شاید در شبی سرد و بارانی ...


گاهی دلم می خواهد همه چیز تار و خاکستری نباشد ...

سفید باشد... یا حداقل آبی...

گوش هایم را بگیرم و آرام آرام پیش روم...

دلم یک حس سرد می خواهد...

مثل وقتی که سرت را زیر آب می کنی و همه چیز در کندی زمان

و آبی مکان پیش می رود...

آرام آرام...

دلم آرامش می خواهد...


گهگاه
گاه دلم میگیرد....

گاه زندگی سخت میشود

گاه تنها , تنهایی آرامش می آورد..

گاه گذشته اذیتم میکند...

گاه هوایت دیوانه ام میکند..

این `گاه ها`...گهگاه تمام روز و شب من میشوند..

آنوقت بغض گلویم را میگیرد!

درست مثل همین روزها ...
 


اشکهایم آرام روی گونه هایم غلطید

اشک هایم مرثیه ای از عشق بود

هر اشک تصویر کهنه ی تلی از خاطرات مدفون 

و نگاه سرد کسی که بی تفاوت به تماشای این اشک ها مینشست

من ارام فرو می ریختم و چه سنگدلانه از کنارم میگذشت

این رسم روزگار بود نمیدانم 

این من بودم که از درون می شکستم

او با ریشخندی مرا به تمسخر می گرفت

آری روزگاریست تعهد و مسئولیت پوزخنداست

و نگاه عاشقانه و ملتمسانه بازیچه هوس دیگران

من آکنده از دردو او خالی از هر حس

وزندگی به بزرگی یک دروغ!!!




2 نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 11:6 توسط بهار || |

دلم خیلی گرفته

دلم خیییییییییییییییییلی گرفته...

دلتنگی

امشب بر شانه های دلم
کوله باری سنگینی می کند
کوله باری پُرِاز دلتنگی
دلتنگی های کهنه و تازه
یکی از سال های ویران، سخنی می گوید
دیگری از ماه های خسته و رفته
آن یکی از شب یلدایی که گذشت
و یکی، از لحظه هایی که در بیهودگی ها
غرق شد…

 

2 نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:42 توسط بهار || |

دلم تنگ است

           دلم اندازه حجم قفس تنگ است

        سکوت از کوچه لبریز است

        صدایم خیس و بارانیست

        نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانیست...


قلبم را به آغوش کشیدی و من مستانه خندیدم...

نگاهت آسمان را به یادم می آورد وقتی میان آبی آن گم می شوم ....

مرا به خاطر بسپار که تمام خاطراتم در تو خلاصه می شود... 

                 

                                                

       قفس داران سکوتم را شکستند...

دل دائم صبورم را شكستند...

      به جرم پا به پاي عشق رفتن...

  پرو بال عبورم را شكستند...

  مرا از خلوتم بيرون كشيدند...

           چه بي پروا حضورم را شكستند...

  تمنا در نگاهم موج مي زد...

     ولي روياي دورم را شكستند...

 

دارم دق می کنم ، تحمل ندارم

دیگه خسته شدم ، دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم

همش فکر توام ، همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام

برات گریه کنم ، فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر می زنه

تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم ، کنار کی بشینم

تو چشمای کی خیره شم ، خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده

به کی بگم یکم نازم کنه که بم نخنده

بدونه تو با کی حرف بزنم ، دردت به جونم

تو این دنیا به عشق کی ، به شوق کی بمونم

به جونه چشمات از تموم این زندگی سیرم

تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم


ن مال یک دنیای کوچیکم

دنیای کوچیکی که تاریکه

تقویم من هرروز غم داره

هر روز صدتا متهم داره

دنیام پر از فردا و دیروزه

تقویم من امروز رو کم داره

صحبت سر امروز و فردا نیس

تو دنیای من واسه تو جا نیس

هرجای این کابوس رو میگردم

انگیزه ای به اسم آرزو نیس

پیراهن بارون رو میپوشم

دنیا رو میگیرم در آغوشم.


لت تنگ یک نفر که باشه

 تمام تلاشت را هم که بکنی تا خوش بگذره ،

 و لحظه ای فراموشش کنی ! فایده نداره ...

 تو دلت تنگ است ،

 دلت برای همان یک نفر تنگ است !

تا نیاید..تا نباشد...

 

هیچ چیز درست نمی شود... !!!.


2 نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 19:28 توسط بهار || |

خواب ناز

  

بنال ای نی که من غم دارم امشب

نه دلسوز و نه همدم دارم امشب

دلم زخم است از دست غم یار

هم از غم چشم مرهم دارم امشب

همه چیزم زیادی میکند حیف

که یار از این میان کم دارم امشب

هر چی مهربونتر باشی بيشتر بهت ظلم ميکنن  

 هر چی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن

 هر چی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن 

 هر چی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری راحت تر لهش ميکنن

 هر چی آرومتر باشی فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی 

 هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی بيشتر حقتو ميخورن

 هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن

      در خواب ناز بودم شبی                                                     

        دیدم کسی در میزند

        در را گشودم روی او

         دیدم غم است در میزند

        ای دوستان بی وفا

          از غم بیاموزید وفا.....

          غم با همه بیگانگی

          هر شب به من سر میزند


2 نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 11:30 توسط بهار || |

دلم غم دارد امشب

 

چه دردی است در میان جمع بودنولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لب های خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگِ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی در دل امیدِ خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن

 


شبی غمگین، شبی بارونی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستیم بود و ندونست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد  


باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
میچکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من
رنگ چشمت رنگ دریا
سینه من رنگ غمها
یادم آید زیر باران
با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم
زیر باران با تو تنها


                                                           تا كجاي قصه ها بايد ز دلتنگي نوشت؟

                                     تا به كي بازيچه بودن در دو دست سرنوشت؟

                                      تا به كي با ضربه هاي درد بايد رام شد؟

                                         يا فقط با گريه هاي بي قرار آرام شد؟

                                         بهر ديدار محبت تا به كي در انتظار؟

خسته ام از زندگي با قصه هاي بي شمار
 
2 نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:12 توسط بهار || |

بزن بارون که داغونم

 

عاشق نشو!!

آن همه اشک که در چشمانم جاری بود همه برای توبود,اما تو بی تفاوت از آن همه احساس لبخندی بر لبهایت گشودی و گفتی ....اما چرا من عاشق شدم.چرا عشقها این گونه شده اند,چرا باید عاشق شوی بعد بدانی هیچ بود.چرا باید تا اوج جنون کسی را بخواهی اما بدانی او تو را نمی خواهد. اینها همه برای این است که من عاشق شدم پس دیگر عاشق نخواهم شد....!

  بزن بارون كه داغونم جنون عشق در خونم بزن پرپر كنم بارون
كه عمرم شد چنان مجنون
بزن مست وخمارم كن
چو آتيشی به بارم كن
بزن ديوانه و مستم
به اميد تو بنشستم
بزن بارون كه دلخونم
مثال لاله وحشی نشون عشق در خونم
بزن بارون كه گريونم
برای چی چشام بازه
نمیدونم. نمی دونم.........

2 نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 19:51 توسط بهار || |

عشق دروغین

 

 

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار

 

 

دل من تو رو می خواد
تو کی هستی که دلم برات پر ميزنه
برای ديدن تو به آسمون سر ميزنه
تو نباشی دل من بی عشق تو ميميره
تو بايد بدونی دلم به عشق تو اسيره
دل من تو رو می خواد
تو اميد زندگيمی تو تمام زندگيمی
توئی اون صدای قلبم توئی اون بود نبودم
جز با تو بودن آرزويی نداره دل من تو رو می خواد
من می خوام تو منو صدا کنی
يا فقط يه بار تو چشمام نگاه کنی
بيا برگرد دوباره
بی تو اين دل بيقراره
دل من تو رو می خواد

 

2 نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:40 توسط بهار || |